وقتي تو شب گم مي شدم ستاره شب شكن نبود
ميون اين شب زدهها كسي به فكر من نبود
وقتي تو شب گم ميشدم همخونه خواب گل ميديد
همسايه از خوشۀ خواب سبد سبد خنده ميچيد
آوازه خون كوچهها شعراشو از ياد برده بود
چراغا خوابيده بودن شعلشون و باد برده بود
آخ اگه شب شيشهاي بود ، پل به ستاره ميزدم
شكسته آينۀ شب و نيزۀ خورشيد ميشدم
آخ اگه مرگ امون ميداد دوباره باد ميشدم
تو رگ يخ بستۀ شب نبض چراغ ميشدم
وقتي تو شب گم ميشدم ستاره شب شكن نبود
ميون اين شب زدهها كسي به فكر من نبود
آخ كه تو اقيانوس شب سوختنمو كسي نديد
تو برزخ بيداد شب كسي به دادم نرسيد
وقتي تو شب گم ميشدم دلم ميخواست شعله بشم
رو سايههاي يخ زده دست نوازش بكشم
دلم ميخواست آشتي بدم تگرگ و با اقاقيا
خورشيد مهربوني و مهمون كنم به خونهها
آخ اگه مرگ امون ميداد ، آخ اگه مرگ امون ميداد
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:7  توسط حسن
|

توي ساحل روي شنها قايقي به گل نشست
يكي با چشمون گريون گوشهاي تنها نشسته
نگاه پر اظطرابش به افق به بينهايت.....
ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكايت
تو چشاش حلقۀ عشقه توي قلبش همه دنيا
منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا
باورش نميشه عشقو ، همه دنياش زير آبه
تنها مونده توي ساحل ، زندگي براش عذابه
تنهايي براش عذابه......................
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره
دست بيرحم زمونه عشقشو برده به دريا
حالا از خودش ميپرسه ميادش آيا؟ و آيا؟؟؟؟.......
عاشقي كه تنها باشه ، توي دنيا نميمونه
دل عاشق رو شكستن شده كار اين زمونه
خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره
همه دنياش زير آب و از غم دوريش ميميره
هرگز از يادش نميره...... ،
از غم دوري ميميره.....
از غم دوري ميميره.....
...............................
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 18:5  توسط حسن
|
یه دلخوشی ساده ... یه اتفاق محسوس !!!
لبای خشک ماه و یه قطره نور فانوس ...
یه التهاب مزمن ... یه ارزوی نارس ...
یه بغض رو به لبریز ... منتظر اشاره س ...!!! 
دریا دلش گرفته ... دوباره بی قراره ...
یه دست رو به بالا ... خدا کنه بباره ...
خدا به حرف دریا ... ابرا با مهربونی ...
گوش می کنن به حرف دستای اسمونی ...
ترانه زیر بارون ... بهانه ها فراری ...
چترا همیشه بسته ... پرسه ها یادگاری ...
گلای سرخ رویا ... چشمای غرق شبنم
بازم داره می باره ... بارون قشنگ و نم نم ...
دلخوشیا فراوون ... مثل همیشه ساده
زلال و با طراوت ... اشکای بی اراده ...
یه اظطراب خاموش ... یه التهاب مرده ...
بارون همه غم ها رو از این ترانه برده ...
شبا ستاره بارون ... عاشقا بی قرارن
دوباره عاشقانه منتظر بهارن ...!!!
اشکای عاشقانه ... یه اتفاق رنگی
تولد طبیعت ... دنیا به این قشنگی .......
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 18:45  توسط حسن
|
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 19:12  توسط حسن
|
تو از شکار من میای شکار مردی که ميخواست عاشق تو باشه و بس
شکار عاشقی که روحشو بستی تو حصار، قفل زدی روی قفس
همینه حرف آخرم، رو سنگ گورم بنویس مردی که گفت دوستت دارم
تو از شکار من میای شکار مردی که می خواست عاشق تو باشه و بس
شکار مردی که می خواست پای تو پر پر بزنه جون بده و پس نگیره ، توی قمار داشتنت به سیم آخر بزنه
شکسته تیر من به تو ، نشسته تیر تو به من ، شدی فاتح جنگ تن به تن
نقش منو با یک طناب بکش رو خاک ادعات بگو آهای مردم شهر
اینم قلندر شما
همینه حرف واپسین ، همینه حرف آخرم ، رو سنگ گورم بنویس مردی که گفت دوستت دارم .
+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:40  توسط حسن
|

كسي در باد مي خواند
تو را تا اوج مي خواهم
براي ناز چشمانت
چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت
در اين
غربت نمي مانم
تو هستي در وجود من
تو را هرگز نمي رانم

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 12:34  توسط حسن
|
تقصیر تو نبود !
خودم نخواستم چراغ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود !
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم !
خودم کنار آروزی آمدنت اُردو زدم!
حالا نه گریه های من دِینی به گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار دلتنگی اینهمه ترانه ای !
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد ،
بالهایم در کشاکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آروزی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
« - یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش ! »
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دلِ بی درمان،
کافی بود !
هنوز هم که هنوز است ،
از دیدن تو در خیابان خیس خوابهایم
شاد میشوم !
هنوز هم جای قدمهای تو ،
بر چشم تمام ترانه هاست !
هنوز هم همنشین نام و امضای منی !
دیگر تنها دلخوشی ام ،
همین هوای سرودن است !
همین شکفتن شعله !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:11  توسط حسن
|
ديگر هيچ فرقي نمي كند آسمان قد پياله باشد يا دريا ،حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش هم ببينم نمي پرسم دستان چه كسي برايت ياس و انار و كبوتر آورده بود مي روم حوالي علاقه ي خلوت آن سال ها، مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد با من تا ستاره با من تا دربند ، تا دريامي روم و ديگر نمي پرسم سهم من از اين همه سبز كه سرودم چيست حالا مي توانم لباس هاي سبزم رابيرون بياورم و سياه بپوشم مي توانم تمام ستاره هاي سبز را با تفنگ ساچمه اي هدف بگيرم ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم نه رنگين كمان را همه چيز مال خودت، تمام روزهاي باران را از آستين آسمانت خشك كن نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بگذار و برو حالا يك فنجان قهوه براي خودت بريز
تو قهوه ات را بنوش .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:28  توسط حسن
|
ببين،ببين اين گريهئ يه مرده
مردي كه گريههاش ظهور درده
ببين،ببين اين آخرين صداي
اين بي صدا شبخون كوچه گرده
قلب پاييزي من باب دلواپسيه
خوندنم ترانه نيست هق هق بيكسيه
شب من با سفر تو ، شب بيداد و عذابه
تو نباشي موندن من مثل پرواز تو خوابه
مرگ غرورمو ببين ، تنها تو ميبيني ، چشم شب و زمين كوره
تو نباشي كي با اشكم فال خوب و بد بگيره
كي منو از سايههاي اين شب ممتد بگيره
بي تو با اين دربه در ، هقهق و شب گريههاست
مرد غمگين صدا ، بي تو مرد بي صداست .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:7  توسط حسن
|
خدايا ، وحشت تنهاييام كشت
كسي با قصه ي من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزباني
به صد اندوه مينالم – روا نيست
شبم طي شد كسي بر در نكوبيد
به بالينم چراغي كس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگي سوخت .
به روي من نميخندد اميدم
شراب زندگي در ساغرم نيست
نه شعرم ميدهد تسكين به حالم 
كه غير از اشك غم در دفترم نيست .
بيا اي مرگ جانم بر لب آمد
بيا در كلبهام شوري برانگيز
بيا شمعي به بالينم بيفروز
بيا شعري به تابوتم بياويز .
دلم در سينه كوبد سر به ديوار
كه اين مرگ است و بر در ميزند مشت
بيا ، اي هم زبان جاوداني
كه امشب وحشت تنهاييام كشت .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط حسن
|